خرید بک لینک
به راستی تو کیستی که از پشت سایه ها خود را نمایان و پنهان میکنی ؟ به راستی کدامین نغمه ی عشقت را شنیده ام که چنین گرفتار آمده ام تقاص کدامین گناهم ، مرگ مرا اینچنین طلب می کند به راستی هر که را که اینچنین به ترانه ات پاسخ گوید به ورطه ی نابودی خواهی کشاند ؟ ! ! نه اینچنین نیست . . . من خود دیوانه ام تمام دست ها مرا اشارت می کنند تو خود می دانستی هیچ کس چون من ، اینچنین طناب دار را به گردن خود نخواهد بست من خود دیوانه ام کس چه می داند ؟ شاید می دانستی و از من دریغ کردی . . . نادیده ام نگرفتی ، اما بی اعتناییت بالهای پروازم را به آتش کشید ، تا آنجا که کمر همت به قتل خو

برچسب: دیوانه, نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

آرام ، کناری می نشینم و به دور دست ها خیره می شوم خوب نگاه می کنم دختری ، زیر شاخه های اقاقیا ، با گلی که بر گیسوانش بسته است زیر لب می خندد ابروانش را در خلاف جهت هم ، بالا و پایین می برد و شبنم روی گلبرگهای دامنش ، را نوازش می کند چقدر باشکوه است . . . وقتی می خندد همه ی گلبرگها نوازشش می کنند احساس می کنم سبکتر شده ام کمی که خیز بر می دارم به آسانی از روی زمین کنده می شوم از روی پنجره و روی تمام گلها ، آرام رد می شوم قلبم از جا کنده می شود چون احساس می کنم خیلی به او نزدیک شده ام به آرامی سر بر می گرداند و نگاهم می کند در دلم غوغاست نگاهی از روی شیطنت به من می اندازد و فکر می کند که می ش

برچسب: دختری,شاخه,اقاقیا, نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

800x600 نمی توانم چنین پندارم که گذشته ها ، همه رویا بود و افسانه! زیرا صدای دور شدنش را می شنوم آری! او روزی حضور داشت اما افسوس که نادیده اش انگاشتم و دست تمنایش پس زدم و چشم به روی آن همه محبت و عشق بستم و گلهای یاسی را که روزگاری به یاد من می بوئید، به باد فراموشی بخشیدم + نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۳/۲۸ساعت 8:44 PM توسط پرنیس |

برچسب: افسوس, نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

برای کسانی که مفهوم وبلاگ رو با پیام بازرگانی اشتباه گرفته اند متاسفم !

اینجا یک وبلاگ است ... فقط و فقط یک وبلاگ از چشمه ی دل من ...

از این لحظه به بعد پیام های بازرگانی صرفه نظر از نام نویسنده حذف می شوند ..

پس لطفاً در نظر بگیرید !

+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۰۱ساعت 1:58 AM توسط پرنیس |

برچسب: تذکر, نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

همیشه فکرش را بر روی یک چیز متمرکز می کرد ، یک موضوع ، یک نوشته ، یک فرد ... کوچکترین حرکتی در اطراف ، تمرکزش را به شدت بهم می ریخت و مدتها بی پروا دور و بر خود را می نگریست . با تعجب به آدم های دور و برش نگاه می کرد . از طرز نگاه دیگران به زندگی گیج بو د و نمی دانست چرا آنها با وجود طوفانی از موفقیت ، بازهم احساس خوشبختی نمی کنند . از نگاه دیگران ، دختری بود از خانواده ای مرفه ، زیبا و خوش برخورد . اما همیشه توی خودش بود . کاری به کار دیگران نداشت و اجازه می داد همه چیز سیر طبیعی خودش را طی کند . سن 22 سالگی اش را اوج زندگی اش می دانست . آشنایی او با مدیر یک شرکت خصوصی او را به دنیای ماوراء ط

برچسب: داستان,پنجره, نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

سلام دوستان عزیزم نوشتم شروعی دوباره چون همین الان وبلاگم رو پیدا کردم !!!!! از آخرین مطلبی که نوشتم خیلی مدته که میگذره و قصد دارم روحی مجدد در این وبلاگ بدمم چون زندگی ام کاملا متحول شده و میخوام تجربیایتم رو در اختیار شماهایی بگذارم که فکر می کنید دنیا جای خوبی برای ماندن و زندگی کردن نیست ... میخوام بدونین شما توانایی اینو دارید که از هر لحظه ی زندگیتون اونقدر لذت ببرید که باور کردنش ممکن نیست . من با کلی اتفاق جدید از الان به بعد با شما هستم + نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۱/۰۸ساعت 11:44 PM توسط پرنیس |

برچسب: شروعی,دوباره, نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

از صبح تاحالا همه چیز واقعا خوب بود و من سعی کرده بودم نگذارم چیزی ناراحتم کنه کلی هم مطالعه داشتم امروز تو سایت متمم که به نظرم عالی بود و خب شب با بابک دعوام شد, سر چی؟ سر هیچی!خودم فکر میکنم گاهی اوقات از آرامش زیار , دلم دعوا میخواد !!! خنده داره و رفتار عجیبیه ولی از من سر میزنه. قرار بود یکشنبه شب بیاد و من واقعا دیگه طاقتم تموم شده بود! شب اصلا خوابم نبرد و کلی هم گریه کردم , میدونستم بیداره و منتظر زنگ منه ولی اینکار رو نکردم! صبح بهش زنگ زدم که بگم بیا یکم بیشتر به خودمون فرصت بدیم و یک مدت جدا باشیم ولی وقتی زنگ زدم اینقدر قربونم رفت که اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم . ما با هم تفاوت

برچسب: مورخ, نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

خب بالاخره 7 روز استراحت بابک هم در رشت تموم شد و رفت دوباره عسلویه . ولی ایندفعه کمی متفاوت تر! استرس رفتن به کانادا یک طرف و جمع و جور کردن امورات اینجا هم یک طرف! ولی لازمه که یکم خودمون رو به بی خیالی بزنیم و با آرامش موضوع رو حل کنیم چون می دونم با استرس فقط اوضاع بدتر میشه . من کلی پافشاری کردم که خونه تبریز رو بفروشیم چون فکر میکردم الان 2 سال هست که بلا استفاده اونجا افتاده و تنها اتفاق مهمی که براش افتاده اینه که چند ماه پیش سند گرفته. این خوبه چون موقع فروش میشه با وام بانکی به مبلغ بهتری فروختش . خب به نظرم حالا وقتش بود چون ما پول لازم داشتیم و من تمایل داشتم تو رشت خونه بخریم چون

برچسب: مهاجرت, نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

کلا دیروز خیلی پرچالش بود! هنوز وارد خونه نشده بودم که مامانم گفت دایی امیر رفته برای آنژیوگرافی رفته تهران و از اون بدتر اینکه نتیجه آنژیوگرافی 80 درصد بسته بودن رگ اصلی قلب رو نشون داده و باید عمل بشه ! دایی من واقعا هیچیش نبود , نه قند , نه کلسترول , نه چربی ولی انگاری بسته شدن رگ قلب به اینها ربطی نداره , به تحرک ربط داره . دایی بعد از اینکه برای پاهاش مشکلی پیش اومده بود ( سر افتادن از ارتفاع تو شرکت قبلی و قبلش هم دعوا با یکی از کارمندان شرکت قبل تر ) اصلا حرکتی نداشت و این باعث شده بود همچین اتفاقی براش بیفته. خلاصه اینکه دیروز کلا به همدردی با متین و نگین و مینا خانم گذشت تا کمی آروم ب

برچسب: نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

نمیتونین تصور کنین که دیروز چه روز عالی بود برام! جدا از اینکه یک روز مکالمه رایگان داشتم و با کلی ها مجانی حرف زدم, با وکیلمون هم حرف زدم! آخه دیروز پیغام داده بود که من که همه چی رو تو تلفن به شما گفته بودم!!! منم دیگه واقعا قاطی کردمو تصمیم گرفتم فورا بهش زنگ بزنم و تکلیفم رو باهاش یکسره کنم . واقعیت اینه که شما خیلی اوقات, از اتفاق خیلی از مسایل ناراحت میشید ولی اون اتفاق گاهی یک واقعه برای جلو رفتن و حل خود به خودی مشکلات میشه , بدون اینکه شما انتظار داشته باشید ! وکیل بهم گفت : پرنیس خانم, شما قراره فقط تمرکزتون رو موضوع اخذ ویزا باشه . خب این یعنی چی؟ یعنی اخذ پذیرش از کالج , همه ی اون

برچسب: نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

صفحه بندی